|
چه رویای زیبایی داشت چه پاک و معصوم جلو می رفت چه آروم زخم خورد از سنگ چه ساکت عاشق شد، قطره قطره ی وجودش چه صادق بود با چشمه چه مهربون بود با بچه ماهی چه شبها واسه ستاره های رو سینش قصه ی عشقش به دریا رو گفت چه شوقی داشت واسه رسیدن وچه بی تفاوت بود به التماس دست های بید مجنون که آروم گفت نرو خوش به حاله رود با اون رویایه خیسش روزها خیلی زود گذشت تا به معشوق رسید عاشقونه خودش رو پرت کرد در آغوش دریا ... وچه سنگ دل بود دریا خودخواه ، مغرور و بی احساس حتی صدای رود رو نشنید بیچاره رود کی تو گوش رود گفته بود دریا قشنگه؟ کی گفته بود آرومه؟ کی گفته بود آغوشش گرمه؟ کی گفته بود عاشقه؟ بیچاره رود تو غرور دریا گم شد رفت رفت اون دورها گم شد فقط اشکاش دریا رو شور کرد خدا تنهایی و غمش رو دید حالا یه عمره دریا التماس ساحل رو میکنه اما ساحل... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 8:18 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
هرچه شکوفتم ، که ندیدی مرا رفتی و افسوس ،که نچیدی مرا ماندم و پژمرده شدم ریختم خاک به دامان تو آویختم دامن خود را متکان ای عزیز این منم ای دوست به خاکم نریز وای مرا ساده سپردی به باد حیف که نشناخته بردیم ز یاد هم سفره بادم از آن روز مدام می گذرم بی خبر از بام و شام می رسم اما به تو روزی دگر پنجره را باز گذاری اگر + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 6:23 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
بهش میگم: -چرا دوسم داری؟ از نور که دلیله روشنایی است و عشق بی دلیل میگه. -چرا موندی؟ از تنهایی خسته ام. -اذیتت می کنم! عشق حاضری وجود نداره!بعضی چیزا باید ثابت بشن تا موندگار بشن. -چرا من؟ با تو آرومم. -اگه نتونم؟ می تونی من کنارتم. -اگه نتونی؟ می تونم تو کنارمی. -اگه نتونیم؟ می تونیم.خدا هست. -اگه... هیس! گوش کن... -خوب؟ مشنوی؟ -نه! اما من میشنوم!صدای پای یه نفر داره میاد.توی کوچه های همین شهر. داره میدوه نه داره تند راه میره.یه حس نو تو وجودشه.حالا داره تند تر قدم بر میداره.نگرانه؟ نه هیجان زدست.می ترسه؟نه تو وجودش پر از امیده،پر انرژی،پراز شادی و جوونی... اینجور که اون داره میره هیچ جوابی نا امیدش نمی کنه! بوکن! بوی عطره.. بوی گل رز نگاش کن! خیلی مرتبه! ببین با چه اعتماد به نفسی داره جملاتش رو تو ذهنش تکرار میکنه! یعنی با این ویژگی ها کسی هست که مقاومت کنه؟ کسی هست که بگه نه؟ ببین چه شاده! ببین چه شوقی داره واسه رسیدن! یه کم مکث می کنم .میگم : -خوب؟یعنی چی ؟ با یه لبخنده معنا دار و یه کم محکم تر میگه: نشناختی؟ صدای پای خودت بود!بوی عطر خودت بود........ فقط فقط امیدت جامونده! -من ... انگشتشو میزاره رو لبام.انگار محکم ترین قفل دنیا رو زدن به لبم! آروم تر میگه: برگرد.به خودت برگرد.به اونی که بودی.اونی که هستی. چی تورو گم کرده؟ چرا میخوای غریبه شی؟ منو هم ببین.من اینجام . درست کنارت. اینجارو نگاه کن. خودت رو با اگه ها گم نکن.به راهی که اومدی نگاه کن. آره تنها شروع کردی اما الان تنها نیستی. خیلی از این راه با هم بودیم. حالا تو نیستی که فقط بگی نمی تونم ،نمی تونی .... حالا تنها نیستی ! ما یادته؟ ما دوتا. من تو خدا + نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 8:48 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
عینک نمی زد تا بهش نگن عینکی! یک شب که داشت قدم می زد چاله ی جلوی پاش رو ندید! حالا بهش میگن چلاق! + نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 5:10 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی به جز اسم تو روی لبای من اون روزانبود دیگه حرفی یادمه اون روز دستاتو آروم گذاشتی توی دستای من گفتی بهترین روزای زندگی یعنی روزای با تو بودن سوز برف دستاتو میلرزوند اما گرم گرم بود دل تو اون روز هیچ کسی تو خیابون نبود به جز قلب من وتو یادمه اون روز تو ازم پرسیدی تا کی عاشقم میمونی منم میگفتم همیشه عاشقم خودت اینو می دونی اون روزا زود گذشت حالا بین ما فاصله زیاده میخوام که بدونم کیه که قلبشو به قلب تو داده حالا من به عشقت میرم تو اون خیابونو میشینم میخوام که بدونی بعد این همه سال عاشق ترینم + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 11:41 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
دخترک چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید به تمام خاطرات خوبش فکر کرد روسریش رو توی باد رها کرد دستی توی موهاش کشید و تو هوا رهاشون کرد دستاش رو باز کرد و از روی پل پرید باد با سرعت تو صورتش خورد قطره های اشک رو از چشماش جدا کرد آروم چشم هاشو باز کرد موج های آب به سمتش می اومد ناگهان متوجه کسی در کنارش شد پسرکی لاغر اندام و بلند قد با مو های لخت بین زمین و آسمون نگاهاشون به هم گره خورد دله دخترک لرزید نمی تونست نگاهش رو جدا کنه پسرک با نگاه پرخواهشش اون رو صدا می کرد احساس آرامش عجیبی کرد یه حس عالی چیزی که یه عمر دنبالش بود دخترک عاشق شد پسرک عاشق شد + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 8:59 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 9:45 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
کاره دنیا حساب کتاب نداره یه روز میخندونه یه روز هم به گریه می اندازد یا وادارت می کنه که یه جا گوشه بگیری و به اون نگاه کنی شاید هم خدا به خاطر همین زمین رو گرد آفریده که آدم در زندگیش هزار چرج بزنه . من فقط خدا رو شکر می کنم که به من رویاهام رو بخشیده که توی اونا احساس آزادی کنم .رویاهای من پر از شادی هایه بچه گانه . گریه های مردانه و عشق های واقعیه . میگن اشک مرد ناموسشه .و نباید کسی اون رو ببینه من به این موضوع فکر کردم حالا می فهمم که گریه ی یک مرد رنج آور و تلخه حالا توی رویاهام و توی تاریکی زندگیم گریه می کنم تا کسی رو عذاب ندم .به امید روزی که دستهای روشن اون قدرت ادامه دادن رو به من بده ما مردا فقط توی حرفا و رفتارمون قدرت داریم اما خدا میدونه که دله ما چقدر کوچیکه خود تو میتونی تحمل کنی گریه های کسی که تو رو دوست داره و تو هم به معنای واقعی عاشقش هستی. اگه کسی بگه آره اون موقع میشه در آدم بودن طرف شک کرد نه در مرد بودنش . دوستت دارم خیلی و حرف دارم یه عالمه اما باشه بعد. امروز بسه راستی آدرس یادت نره کوچه تنهایی ها-بن بست غم-منزل مرد تنهای شب.اگه نبودم زنگ بال رو بزن پیش یار تنهایی هامم .اگه اونجا هم کسی نبود دیگه دنبالم نگردد. + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 5:59 قبل از ظهر توسط مرد تنهای شب |
در دو روزه عمر کوته سخت جانی کرده ام با همه نامهربانان.مهربانی کرده ام هم دلی .هم آشیانی .هم زبانی کرده ام بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیز نیست آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیز نیست هدیه از ایام جز موی سپیدم نیز نیست من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام گرچه شکوه بر زبانم.می فشارد استخوانم من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام صد گله امید را در سینه پرپر کرده ام دسته تقدیر این زمانم کرده هم رنگه خزانم پشت سر پل ها شکسته. پیشه رو نقشه سرابی هوشیار افتاده مستی . در خرابات خرابی مهربانی کیمیا شد! مردمی دیریست مرده سرفرازی را چه داند سر به زیری سر سپرده میروم دل مردگی هارا ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد.چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگه جدایی خط کشم در سرورده آفرینش نغمه ای موزون کنم در دو روزه عمره خود بسیار خرمان دیده ام بس ملامت ها کزین نامردمان بشنیده ام سردهد در گوشه جانم موی هم رنگه شبانم من که عمره رفته بر خاکستر غم چیده ام زین سبب گردی زه خاکستر به خود پاشیده ام گر بمانم یاد نمانم بنده ی پیره زمانم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 9:9 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
یادمه بچه بودیم
تو گذشته های دور اون زمان که قلبه ما پر بود از شادی و شور روزی که تو رو دیدم موهاتو بافته بودی با گل سپیده یاس گلوبند ساخته بودی بعد از اون روز قشنگ از خدا راضی شدم از دم صبح تا غروب با تو هم بازی شدم چه روزای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت تا یه چشم به هم زدیم روز و هفته ها گذشت یادمه روی درخت دوتا دل کنده بودیم ساله بعد ازون کوچه ما دیگه رفته بودیم شاید اون دل ها دیگه خشکیده رو ساقه ها شاید هم بزرگ شده زیر باله شاخه ها + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 4:28 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما به کجا میری عزیم غربت تموم دنیا روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری وقتی خرشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت تا بخای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت واسه ما فرقی نداره هرجا باشیم شب نشینیم دل خوشیم به این که شاید سحر و یه روز ببینیم آخرش یه روزی هجرت در خونت رو میکوبه تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 10:12 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
سلام نمیدونم چند وقته نیومدم! اینا مهم نیست.چی بودم.چی شدم هم مهم نیست. گاهی اونقدر تنهام که صدای پوسیدن تنم رو حس میکنم و گاهی از سر خوشی ابر هارو لگد مال می کنم.سالها انتظار کشیدن واسه داشتن و پاک بودن واسه پاک داشتن و قوی بودن واسه نبریدن.... اینا همه رو کسی می فهمه که یه لحظه از خودش نبوده.وقتی دل باختی دیگه همه چیز عوض میشه.حالا انتظار به سر رسیده دیگه وقت اونه که تمومش کنی.آره دیگه بسه.برو جلو تو میتونی تو میتونی.برو مهم نیست که تو داری اول به اون میگی فقط برو بگو.بگو که ... اما نمیشه سخته باور کن اگه نشه چی؟ اگه نخواست؟ درسته که بگم؟ اصلا کار درست چیه؟ آخ خدا کاش باهام حرف میزدی.کاش می فهمیدم داری چی میگی.کاش یکی بود یاری کنه.اما انگار واسه همه همینه. شاید بهتر باشه بنویسم.آره اینطوری دیگه زبونم بند نمیاد.اما چی بنویسم؟چند تا شکل حروف میتونه بگه من چه حسی دارم؟اصلان میتونه صدای قلبمو به گوشش برسونه؟ ولی چاره چیه؟ می نویسم. سلام من من می خواستم بگم.. اه نمیشه.به خدا نمیشه.اینج هرچقدر هم پرو باشی باز کم میاری. روزها میگذره.بازم دل تنگی.بازم انتظار. فکرهای جور واجور که گاهی خودم هم باورم نمیشه که این از ذهن من اومده! خوب خدا پس کجایی؟ یادت رفته من هستم نه؟ هی میگی صدات کنیم خوب بیا خداااااااااااااااااااااااااااااااااا این منم همون که شبها اشک میریخت از تنهایی همون که گفتی دوسش داری پس چی شد فقط خواستم راه نشون بدی همین شاید خدا داره صدا میکنه و من نمیشنوم گیج شدم چی کار کنم؟ سردرد بی حوصله گی سخته اما هی فکر میکنی راه امیدی هست.پس ادامه میدی آره من همون خسته از راههم.می فهمی؟ این مدت که نبودم.فرق کردم حالا تنها نیستم آره حالا من کناره اونم اما صبر کنید جای قشنگه قصه همون قسمته انتظار بود. الان دیگه طاقت دوری نداری اما باید دور شی چون زندگی حکم منه که عشق قسمت های دیگه هم داره.بدست آوردن عشق سخته خیلی اما نگه داشتنش... حالا درد تنهایی هات رو فقط خودت به دوش می کشی که مبادا اون ناراحت شه.دل شکستت مال خودته.چون عشق میگه حیس غم خوابه. حالا تو دلت داد می زنی.حالا توی قلبت باید جا باز کنی واسه درده عشقت.آره نباید بزاری حس کنه تنهاست.باید کنارش باشی.مبادا غم تو دلش لونه کنه.نکنه ازت دلخور باشه که چرا یادش نمی کنی نکنه...... وای خدا یعنی من میتونم؟ چرا اینقدر سخت شد؟ اما اولش ملوم نبود که چه موج هایی مخواد به تن منه ضعیف بخوره.من طاقت ندارم .حس میکنم کم آوردم.هر روز خسته تر میشم.حالا دوتایی تنهاییم.چرا اینطوری شد هرچی عاشق تر میشی دیوارا بلند تر میشن. دونه دونه اونایی که کمک می کردن دارن دور میشن .حتی بعضی شدن مخالف. خدا کجایی؟قرار ما این نبود.من بد بودم درست اما تو که از جنس ما نیستی؟ کمکم کن صدا م کن الان بهت احتیاج دارم. من عشقم رو با کمک تو ساختم دستم بگیر دارم کم میارم دارم بهونه گیر میشم پس کجایی؟ بقض داره خفم میکنه اما میگن اشکه ادم ناموسشه فقط محرم اشکات اونو میتونه بیبینه اون کجاست؟ اونم تو کلبه تنهایش نشسته و داره میگه پس من کجام؟ اگه نشونه ی عشق حلقه ی پیوستگی پس چرا قانون عشق جدایی شده؟ اگه خواستی عاشق شی اول سرو بالا بگیر به اونجایی که میخوای برسی نگاه کن بد از اون فقط جلو نگاه کن نگاه به گذشته پیرت مکنه پشت سرو نگاه نکن که دلهای شکسته رو میبینی اشتباهات رو میبینی خوبی ها تو گذشته ها گمن فقط جلوی پات رو نگاه کن که چیزی رو لگد مال نکنی. زمین نخوری مواظب پاهات باش اگه قلبت شکست اگه چشمت کور شد اگه دستت از همه چیز کوتاه شد اگه سینت پر درد شد مهم نیست تو می تونی برسی به پاهات امید بده اونا که برن تو هم رفتی یادت باشه تو این راه راحتی نیست همش سر بالایی اگه دیدی داره سرعت تند میشه داری روبه پایین میری خوشحال نباش داری سقوط میکنی راحتی تو اون وقتی حس میشه که لبخند عشقت رو میبینی که کنارت داره راه میاد.ازش جلو نزن فکر میکنه تنهاش گذاشتی پشت سرش هم نرو که خسته میشه عشقت رو نگه دار آدما فقط یه بار عاشق میشن پیداش کردی سفت بچسبش توی راه خسته میشی زمین میخوری ناراحتت میکنن پشت پا میزنن اما به پاهات ایمان داشته باش پیش خودت بگو همه چیز درست میشه باید درست بشه.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 3:55 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 8:6 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 8:4 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
امروزم دل تنگ
گاهی اوقات کناره یکی نشستی یا آروم باهاش راه میری و ساکتی . به اون نگاه میکنی کاهی هم اون به تو اما هرکاری میکنی حرفی که تو دلت داری رو نمی تونی بگی. وقت خدا حافظی فقط نگاهت داره التماس موندن میکنه.اما باید رفت. دلتنگی رو اون وقتی حس می گنی که دستاش از دستت رها میشه و صدای قدماش تو گوشت می پیچه. اون وقته که میخواهی داد بزنی بگی : نرو بمون آره تازه میفهمی که چقدر ناگفته ها تو دلت داری.تازه دل تنگی رو حس می کنی . اگه میفهمی چی میگم پس تو هم از مایی . نگو نه تو هم دلبسته شدی.دیگه راهی نداری .باید طعم همه چیزش رو بچشی دوری دلتنگی انتظار آره خوش اومدی فقط یادت باشه دیگه نمی تونی جلوی اشکات رو بگیری.دیگه وقته شکستنه. شب نخوابی و ساکت شدنه. آدما زود عاشق میشن اما اگه عاشق موندی دلت جنسش پاکه. وای اگه عشقت هم پاک باشه اونوقت آتیش میگیره جیگرت از انتظارو دلتنگی. تازه اون وقته که بهت میگن دیونه.سر به هوا... تنها تو دلت به اونا میخندی و میگی آره دیوونم نبودم ها شدم. پاشو وقته اونه که بری دنباله نیمکته تنهایی هات بگردی. قول میدم پیداش که کردی بارون عشقت رو تازه کنی پاشو نیمکت منتظره خدا هم هست. + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 9:38 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
تنهایی رنگی است بی رنگ که من با عشق آن را رنگی کردم و اکنون تنهایی ام گم شده و من نیز میان تنهایی و عشق و رنگها....
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 11:6 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میاره بارون و دوست داشتی یه روز بدون چترو سرپناه وقتی که حرفای دلم جا میگرن توی یه آه + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 5:43 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
سلام
امروز هوا ابری بود.یا شاید کمی دلگیر.نمیدونم اما انگار داشت یه جورایی به من بد نگاه میکرد. آخه من یکم فرق کرده بودم.نمی دونم شاید بهونه گیر از آسمون که چرا نمی باری ؟ اما حق با آسمون بود آخه وقتی می باره می خواد همه چیزو تازه کنه . حتی دل های خسته و منتظرو... ... اما تا یه کم بارون می باره همه اونایی که میگن بارون رو دوست دارن چتراشون رو باز می کنن. اما اون از چتر بدش مییاد. آخه دله اونم آسمونیه. گاهی ابری گاهی آفتابی همیشه یه جورایی اشکاشو از من پنهون می کونه. آخه میخواد منو همیشه شاد ببینه. آسمون هم از این ناراحت بود.چون می دونست دارم میرم پیشش. به من قر میزد که آخم نکنم. منو آسمون خاطراته زیادی با هم داریم. مخصوصا تو شب های تنهایی من. یه بار که دلتنگ بودم و آسمونه دلم هم بارونی مثل یه یار با وفا اونم با من شروع به باریدن کرد و اینقدر بارید و باریدم که دوتایی سبک شدیم. تازه شدیم. اما آسمون راز نگه داره . حتی به من هم نمیگه دل اون نیمه من الا تو چه حالیه. اونم بارون و دوست داره . قرار یه شبه بارونی رو تا صبح با هم باشیم. آسمون هم قول داده واسه ما بباره منو نیمه من آسمون گرمای دستاش منتظرم + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 5:27 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
امشب دوباره دلتنگی این یار هرشبه من به سراغم اومده.
نمیدونم از من چی میخواد شاید دوستم داره یا شاید فکر میکنه باهاش حال می کنم. هرچی که هست انگار یه جورایی بهش عادت کردم.آره عادت کردم. اون میگه عادت هارو میشه ترک کرد اما وابستگی رو نه. راست میگه اما ترکه عادت باعثه مرضه.یعنی بدتر از درده دل تنگی دردی هست؟ به هر حال منم انگار دارم باهاش حال میکنم . آخه منو یاد اون میندازه و بعد با یادش آروم میشم. حالا که از دستاش دورم حالا که نمیتونه پیشم باشه یادش که هست. صداش همیشه تو گوشمه. وقتی صدام میکنه گاهی آروم گاهی بلند گاهی ناراحت گاهی دلتنگ آره دلتنگ آخه اونم دل تنگ میشه .واسه همین دلتنگی هامونم مشترکه. گاهی از دستم ناراحت میشه اما بازم صداش نازه چه شبهایی با صداش خوابیدم وقتی من میخوابم اون به صدای نفسام گوش میده و صبر میکنه تا مطمئن شه آروم گرفتم . نمی دونم که اون کی میخوابه آخه اول منو آروم میکنه . دوستش دارم خیلی خیلی خیلی اون واسم زندگی شده صبح ظهر شب همیشه با منه میخوام داد بزنم اما یه چیزی گلومو فشار میده میخوام اشک بریزم اما محرم اشکام نیست آخر این انتتظار منو میکشه اما می دونم باز اون صدام میزنه و جونه دوباره میده تولدم مبارک دوست دارم + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 10:7 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر کن در این شهر طبیب دل بیماری نیست صفای اشک و آهم داده این عشق دله دور از گناهم داده این عشق دو چشمونت یه شب آتیش به جون زد خیال کردم پناهم داده ای چنان عاشق چنان دیوانه حالم که میخوام ازتو و از دل بنالم هنوزم با همین دیوانه حالی یه رنگم صادقم صافم زلالم تو که عشق و تو ویرونی ندیدی شبه سر در گریبونی ندیدی نمیدونی چه دردی داره دوری تو که رنگه پریشونی ندیدی عزیز جونم غم عشق تو کم نیست صوای عشق تو هر غم که غم نیست گله کردی چرا مینالم از درد؟ دیگه این ناله ها دسته خودم نیست. چنان عاشق چنان دیوانه حالم که میخوام ازتو و از دل بنالم + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 9:29 بعد از ظهر توسط مرد تنهای شب |
|